تبليغاتX

نفس
عاشقانه

تورا من چشم در راهم

تورا من چشم در راهم

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

تورا من چشم در راهم

شباهنگام

در آن درم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم

تورا من چشم در راهم

                               تورا من  چشم در راهم

                                                                عزیزم چه دیر پس کی میای ؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 14:19  توسط مریم  | 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو وسیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:30  توسط مریم  | 

خشم من مثل آتش داغ است

دلت می خواهد سر همه داد بکشی یا شیشه های اتاقت را واتاق برادرتوشاید مادرت رابشکنی دلت می خواهد آنقدر دندانهایت را به هم فشار دهی که همه همه اش بشکند دلت می خواهد ...

چرا ندارد؟ آدمیزاد حق دارد عصبانیت خود را یه جوری خالی کند تو هم اینطوری هستی مرد همسایه بغلی هر وقت عصبانی می شود سرش را به دیوار می کوبد بقال سر کوچه هم هروقت عصبانی می شود در مغازه را می بندد و دیگر چیز نمی فروشد دوستت هم هر وقت عصبانی می شود قرمز می شود و گریه می کند مرد توی تلویزیون هم هروقت عصبانی می شد غش می کرد مادر هم هر وقت عصبانی می شود ... وقتی مادر عصبانی می شود ... راستی وقتی مادر عصبانی می شود ...چه کار می کند ؟

سه روز می گذرد .هیچ کس نمی داند وقتی مادر عصبانی می شود چه کار می کند به جز بابا که مثل همیشه آرام می خندد وقتی که به قول خودش سوالهای عجیب می کنی . شاید اگر اصرار می کردی می گفت ...ولی تو باز عصبانی شدی دلت می خواست دندانهایت را آنقدر فشار دهی تا ... سر همه داد بکشی تا ... همه شیشه ها را بشکنی تا ...

به تو گفته بودند که بد اخلاق شده ای و تو دلت می خواهد باز همه کارهای تکراری عصبانیت را تکرار کنی ... دلت می خواهد اولین جیغ را که می کشی ... مادر لیوان آبی را سر میکشد ، می خندد و به تو نگاه می کند و تو نمی دانی که این کار یعنی چه یادت می رود چرا می خواستی جیغ بکشی راستی به تو چه چیزی گفته بودند ... چه کسی گفته بود   راستی چرا اصلا ناراحت شده بودی ؟ مادر چرا آب خورد ؟

امتحانت را شده ای هفت از چهارده نمره دختری توی کلاس می خندد و داد می زند یعنی ده از بیست نمره یعنی قبول ! می دانی که می خواست تو ضایع بشوی سرش داد زدی دفتش را از روی میز برداشتی و به گوشه ای انداختی . گریه کرد و تو نشنیدی که گفت : مگه چی گفتم خودم شدم چهار و نیم !

از دست خودت عصبانی هستی حسابی هم عصبانی هستی نمی دانی چرا؟ ولی فکر کرده بودی که می خواست مسخره ات کند تو مطمئن بودی که می خواست مسخره ات کند ولی نمی خواست این را مادر گفته بود وقتی همه ماجرا را برایش تعریف کردی

لیوان آب را که سر می کشی دلت سرد می شود گوشی تلفن را برمی داری : نمی خواستم سرت داد بزنم ببخشید

مادر دستی به موهایت می کشد و می گوید :

خشم از آتش است با آب آن را فرو بنشانید .

                                                           رسول اکرم (ص)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:13  توسط مریم  | 

خوش به حال این دوتا چی می شد همه زن و شوهرها تا آخر عمر این همه همدیگر رو دوست داشته باشند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 22:26  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 20:2  توسط مریم  | 

norooz.jpg

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 9:43  توسط مریم  | 

چقدر سخته گل آرزوها تو توی باغچه دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و آروم زیر لبت بگی : گل من باغچه نو مبارک
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 12:34  توسط مریم  | 

دخترک خنده کنان گفت که چیست ؟

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره او این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت :

حلقه خوشبختی است  حلقه زندگی است

همه گفتند مبارک باشد

دخترک گفت دریغا که مرا باز در آن معنی شک باشد

سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره او باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است

از خدا می خوام حلقه ای که به انگشتای همه دخترا و پسرای جوون میره حلقه خوشبختی باشه

ازتون می خوام که واسم دعا کنین حلقه منم حلقه خوشبختی باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 17:30  توسط مریم  | 

خواهش می کنم

آن قدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی، که گمان کردم سر به سر این دل ساده می گذاری !

به خودم گفتم: این هم یکی از شوخی های شاد کننده توست!

ولی آغاز آواز بغض گرفته من در کوچه های بی دار و درخت خاطره بود

هاشور اشک بر نقاشی چهره ام و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه بی چراغ !

دیروز از پی گناهی سنگین گذشته را مرور کردم از پی تقلبی بزرگ دفاتر دبستان را ورق زدم

باید می فهمیدم مجازاتم کردی

شاید قتل مورچه هایی که در خیابان به کف کفش من می چسبیدند این تبعبد نا تمام را معنا کند

یا شیشه ای که با توپ سه رنگ من در بعد از ظهر تابستان هشت سالگی شکست

یا نفرین ناگفته گدائی که من با سکه نصیب نشده او برای خودم بستنی خریدم و گرنه من که ...

امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها ده حبه قند در مسیر مورچه های حیاط خانه مادربزرگ گذاشتم

به جای آن شیشه قدیمی شیشه رنگی خریدم و یک اسکناس سبز به گدای دربه در خیابان دادم پس تو را به جان جریمه اینهمه ترانه دیگر نگو بر نمی گردی !

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 17:45  توسط مریم  | 

نمی دونم با آدمای اینجوری هم سر و کار داشتین یا نه

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 13:54  توسط مریم  | 

 
منبع عظيم كدهاي جاوا اسكريپت